الشيخ محمد علي الگرامي القمي

79

فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى)

افكار خود دچار سرگيجه و تحير نشده‌ايم و تا كنون نگفته‌ايم كه معناى آن سؤال را نمىفهميم و اصل جمله را درك نمىكنيم . اين‌ها همه براى اين است كه معناى هستى را على الاجمال مىفهميم و مفهوم آن را درك مىكنيم . اصلًا مفهومى روشن‌تر از مفهوم وجود نيست و به همين جهت مىگوييم هر گونه تعريف درباره‌ى مفهوم وجود ، تعريف لفظى است و جنبه‌ى تعريف حقيقى را ندارد ، و فقط با تكرار خود مفهوم وجود و الفاظ مترادف آن مىخواهيم غفلت‌ها را به يك سو زده تنبهى درباره‌ى همان چيزى كه مىدانيم ايجاد كنيم . مثلًا برخى از فلاسفه وجود را اين طور تعريف كرده‌اند « وجود چيزى است كه ثبوت عينى دارد » . برخى ديگر گفته‌اند كه « وجود چيزى است كه مىتوان از آن خبر داد » . « ولى مىدانيم كه ثبوت ، تعبير ديگرى از وجود است » . و همين‌طور تعبير « چيز » . مگر « چيز » ، مفهومى غير از مفهوم هستى است ؟ اين است كه ابن سينا در كتاب نجات گفته است وجود را به جز تعريف لفظى نمىتوان تعريف كرد . وجود اولين مبدأ هر تعريفى است و پيش از آن ، مبدأ ديگرى نداريم تا آن را شرح نمايد و بنابراين هيچ‌گونه شرح و تعريف واقعى ندارد و معنايش بدون واسطه در ذهن ما پيدا مىشود . اساساً تعريف واقعى يك شىء به وسيله‌ى تحليل و بررسى اجزاى آن انجام مىشود و يا به وسيله‌ى آثار و عوارض آن تعريف مىشود ، ولى وجود يك حقيقت بسيط است و جزء ندارد ( كه بعداً توضيح مىدهيم ان شاء اللَّه ) ، و عوارض و آثار آن هم هرچه باشد ، بالاخره وجود است و در كادر هستى قرار دارد و بنابراين كليه تعريف‌هايى كه براى وجود مىشود ، مانند : « آن‌چه كه منبع همه‌ى كمالات است يا « معدن خيرات » ، و يا « ثبوت عينى دارد » و . . . همه‌اش تعريف‌هاى لفظى است .